مردی لقمان را دید. به او گفت:

تو لقمان نیستی؟ همان بردهی بنی نحاس؟

لقمان جواب داد: آری؟

مرد گفت: پس تو همان چوپان سیاهی؟

لقمان جواب داد: سیاهیام که واضح است. اما چه چیزی باعث شگفتی تو دربارهی من شد؟

- اینکه مردم دم در خانهات جمع میشوند و گفتههای تو را میشنوند و میپذیرند.

لقمان گفت: ای برادرزاده! اگر کارهایی که به تو میگویم، انجام بدهی، تو هم همین گونه میشوی.

گفت: چه کاری؟

لقمان جواب داد: فرو بستن چشم، نگهداری زبانم، پاکی خوراکم، پاک دامنیام، وفا کردنم به وعده مهماننوازیام، گرامی داشتن همسایه و رها کردن کارهای نامربوط. اینها چیزهایی است که مرا اینگونه کرده.    

                                     


لقمان حکیم

 

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی
اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی
سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی
پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:

 

اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است.
اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست.


سلمان فارسی و بار یونجه



سلمان فارسی و بار یونجه

« سلمان فارسی » یکی از یاران پیامبر (ص) بود. او اخلاق و رفتار خوبی داشت، همیشه لباسی ساده می پوشید، پیاده راه رفت و وسایل خانه و زندگی خودش را به تنهایی تهیه می کرد. سلمان، مدتی بر یکی از شهرهای سرزمین شام، حکومت کرد. در همان زمان ها، روزی در بازار مردی را دید که مقداری یونجه خریده بود. او یونجه ها را کنار راه گذاشته بود و دنبال کسی می گشت که در بردن آن بار به او کمک کند. سلمان به او نزدیک شد. آن مرد که سلمان را نشناخت، از او خواست تا بارهای او را ببرد. سلمان هم قبول کرد. آن مرد، بار یونجه را بر دوش او گذاشت. سلمان کوچک ترین اعتراضی نکرد، رفت و رفت تا اینکه مرد دیگری از راه رسید و گفت: « ای امیر! این بار را به کجا می بری؟ ‌‌‌‌‌» ناگهان صاحب بار فهمید که او سلمان فارسی است. خجالت کشید و به پای او افتاد و دستش را بوسید و گفت: « ای امیر! مرا ببخش من نمی دانستم که تو حاکم شهری، خواهش می کنم آن بار را از روی دوش مبارک خودت پایین بگذار. » سلمان عذرخواهی او را قبول کرد، اما گفت: « این بار را باید تا خانه تو برسانم. چون از اول قبول کرده ام و قول دادم و باید به قول خود وفا کنم. » بعد بار یونجه را به خانه آن مرد رسانید و گفت: « من به قول خود عمل کردم. تو هم قول بده که بار خودت را بر دوش دیگران نگذاری، مطمئن باش که اگر خودت بار خودت را ببری، چیزی از ارزش تو کم نخواهد شد. »



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱٥ | ٦:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : منعمی | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.