او نمی داند،خدا که می داند

                                                                                                                              پیرمردی صبح زود در حالی که تند تند راه می رفت با اتومبیلی تصادف کرد و آسیب دید.عابران به سرعت او را به بیمارستان رساندند.پرستاران زخم های پیرمرد را پانسمان کردند.ولی به او گفتند : باید از پایتان عکسبرداری شود تا مطمئن شویم شکستگی نداشته باشد.پیرمرد غمگین شدو گفت:عجله دارم ،نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.او گفت زنم در خانه سالمندان است.هر صبح آنجا می روم و صبحانه را باهم می خوریم.نمی خواهم دیر شود.پرستاری گفت: خودمان به او خبر می دهیم.پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم او آلزایمر دارد ،چیزی را متوجه نخواهد شد!حتی مرا هم نمی شناسد.پرستار با حیرت گفت:وقتی که   نمی داند شما چه کسی هستید،چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟!! پیرمرد با صدایی گرفته به آرامی گفت:اما من که می دانم او چه کسی است؟

گاهی در حق کسی خوبی هایی کرده ای اما طرف انگار آلزایمر دارد!گاهی از خطای کسی که تو را آزرده است با بزرگواری می گذری،اما طرف انگار آلزایمر دارد و اصلا متوجه نمی شود! حتی گاهی کسی از لطف تو قدردانی می کند،اما مدتی بعد دچار آلزایمر می شود. این عجیب نیست که انسان به نسیان دچار می شود و آلزایمر بگیرد، انتظار و توقع سپاس و پاداش از انسان فراموشکار عجیب است! در همه ی این حالت ها فراموش نکن که خدا می بیند و هیچ گاه خوبی تو را فراموش نخواهد کرد.

                         با خودت تکرار کن :                                                                                                        اونمی داند خدا که می داند.  

/ 0 نظر / 4 بازدید