خدا خودش گفت : بیا !











خدایم گفت : بیا !


گفتم از زشتی گفتار بَدَم ، گفت : “بیا”
از سیه کاریٍ رفتار بَدَم ، گفت : “بیا”

گفتم از غفلت دل ، از هوسم ، از نفسم 
صاحب آن همه کردار بَدَم ، گفت : “بیا”

گفتم از سرکشیم ، سینه سپر ، داد زدم 
نیستم خسته دل از کار بَدَم ، گفت : “بیا”

گفتم از دوست گریزانم و در خود غرقم 
دائما در پی پندار بَدَم ، گفت : “بیا”

گفتم از گــــــــوهـر ذکر تو ندارم بهره 
غوطه ور مانده در افکار بَدَم ، گفت : “بیا”

گفتم ای چشمه ی خوبی ، سحری چشم گشا 
نگر اعمال شرر بار بَدَم ، گفت : “بیا”

گفتم ای صاحب این سفره که خوبان جمعند
گفته بودی که خریدار بَدَم ، گفت : “بیا”

گفتم آینـــــــه شیــــطان شده بودم عمری 
خسته از دست همین یار بَدَم ، گفت : “بیا”


/ 0 نظر / 35 بازدید